سياه كوچك

 

كلاغ لكه ي ننگي بود بر دامان آسمان و وصله ي ناجور بر لباس هستي و صداي ناهموار و ناموزونش

 

 خراشي بود بر صورت هستي ، با صدايش نه گلي مي شكفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست .

 

بهمين دليل كلاغ خود را دوست نداشت و بودنش را.

 

از كائنات گله داشت و فكر مي كرد در دايره ي قسمت ، نازيبايي ها تنها سهم اوست و در نظام هستي

 

 عبارتي است كه هرگز او را شامل نمي شود.

 

كلاغ غمگينانه گفت : كاش خداوند اين لكه ي سياه را از هستي مي زدود و بال هايش را مي بست تا ديگر

 

آواز نخواند.

 

خدا گفت : صدايت ترنمي است كه هر گوشي آن را نمي شنود . در حالي كه فرشته ها با صداي تو به وجه

 

مي آيند « سياه كوچكم » بخوان ، فرشته ها منتظرند. و كلاغ هيچ نگفت.

 

خدا گفت : بخوان ! اين منم كه دوست دارم ، سياهيت را و خواندنت را.

 

و كلاغ خواند و اين بار عشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

 

هرگز ريسمان اميد را رها مكن ، وقتي احساس مي كني كه ديگر تحمل نداري ، جادوي اميد به تو نيرو مي

 

دهد، تا راه را ادامه دهي.

 


 

نوشته شده توسط پاییز در 2007/11/23 ساعت 1:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت