تبليغاتX
www.minos.blog نیم وجبی ها

کریسمس مبارک

 


 

نوشته شده توسط پاییز در 2008/1/2 ساعت 11:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سياه كوچك

 

كلاغ لكه ي ننگي بود بر دامان آسمان و وصله ي ناجور بر لباس هستي و صداي ناهموار و ناموزونش

 

 خراشي بود بر صورت هستي ، با صدايش نه گلي مي شكفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست .

 

بهمين دليل كلاغ خود را دوست نداشت و بودنش را.

 

از كائنات گله داشت و فكر مي كرد در دايره ي قسمت ، نازيبايي ها تنها سهم اوست و در نظام هستي

 

 عبارتي است كه هرگز او را شامل نمي شود.

 

كلاغ غمگينانه گفت : كاش خداوند اين لكه ي سياه را از هستي مي زدود و بال هايش را مي بست تا ديگر

 

آواز نخواند.

 

خدا گفت : صدايت ترنمي است كه هر گوشي آن را نمي شنود . در حالي كه فرشته ها با صداي تو به وجه

 

مي آيند « سياه كوچكم » بخوان ، فرشته ها منتظرند. و كلاغ هيچ نگفت.

 

خدا گفت : بخوان ! اين منم كه دوست دارم ، سياهيت را و خواندنت را.

 

و كلاغ خواند و اين بار عشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

 

هرگز ريسمان اميد را رها مكن ، وقتي احساس مي كني كه ديگر تحمل نداري ، جادوي اميد به تو نيرو مي

 

دهد، تا راه را ادامه دهي.

 


 

نوشته شده توسط پاییز در 2007/11/23 ساعت 1:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

وای خدا  این چه قدر بامزه است . نظر شما چیه ؟


 

نوشته شده توسط پاییز در 2007/10/25 ساعت 1:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آنگاه كه غرور كسي را له مي كني ، آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي

 

كني ، آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني ، آنگاه كه بنده اي را

 

ناديده مي انگاري ، آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خورد شدن

 

غرورش را نشنوي ، آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده ي خدا را ناديده مي گيري

 

، مي خواهم بدانم ، دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي

 

خوشبختي خودت دعا كني ؟

 


 

نوشته شده توسط پاییز در 2007/10/19 ساعت 6:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

با اميدي گرم و شادي بخش

 

با نگاهي مست و رويايي

 

دخترك افسانه مي خواند

 

نيمه شب در كنج تنهايي:

 

 

 

بي گمان روزي ز راهي دور

 

مي رسد شهزاده اي مغرور

 

مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر

 

ضربه ي سم ستور باد پيمايش

 

مي درخشد شعله ي خورشيد

 

بر فراز تاج زيبايش

 

تار و پود جامه اش از زر

 

سينه اش پنهان به زير رشته هايي از درّ و گوهر

 

مي كشد هر زمان همراه خود سويي

 

باد... پرهاي كلاهش را

 

يا بر آن پيشاني روشن

 

حلقه هاي موي سياهش را

 

 

 

مردمان در گوش هم آهسته مي گويند:

 

" آه ... او با اين غرور و شوكت و نيرو

 

در جهان يكتاست

 

بي گمان شهزاده اي والاست! "

 

 

 

دختران سر مي كشند از پشت روزن ها

 

گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار

 

سينه ها لرزان و پر غوغا

 

در تپش از شوق يك پندار:

 

" شايد او خواهان من باشد "

 

 

 

ليك گويي ديده ي شهزاده ي زيبا

 

ديده ي مشتاق آنان را نمي بيند

 

او از اين گلزار عطر آگين

 

برگ سبزي هم نمي چيند

 

همچنان آرام و بي تشويش

 

مي رود شادان به راه خويش

 

مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر

 

ضربه ي سم ستور باد پيمايش

 

مقصد او ... خانه ي دلدار زيبايش

 

مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند

 

" كيست پس اين دختر خوشبخت "

 

 

 

ناگهان در خانه مي پيچت صداي در

 

سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر

 

اوست ... آري ... اوست

 

" آه ، اي شهزاده ، اي محبوب رويايي

 

نيمه شب ها خواب مي ديدم كه مي آيي."

 

زير لب چون كودكي آهسته مي خندد

 

با نگاهي گرم و شوق آلود

 

بر نگاهم راه مي بندد

 

" اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي

 

اي نگاهت باده اي درجام مينايي

 

آه ، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله ي خوشرنگ

 

ره ، بسي دور است

 

ليك در پايان اين ره... قصر پر نور است "

 

 

 

مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش

 

مي خزم در سايه ي آن سينه و آغوش

 

مي شوم مدهوش

 

باز هم آرام و بي تشويش

 

مي خورد برسنگفرش كوچه هاي شهر

 

ضربه ي سم ستور باد پيمايش

 

مي درخشد شعله ي خورشيد

 

بر فراز تاج زيبايش

 

مي كشم همراه او زين شهر غمگين ، رخت

 

مردمان با ديده ي حيران

 

زير لب آهسته مي گويند:

 

" دختر خوشبخت!...      "


 

نوشته شده توسط پاییز در 2007/10/7 ساعت 6:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به شيطان گفتم : لعنت بر شيطان ! ( لبخند زد )

 

پرسيدم : چرا مي خندي ؟

 

پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام مي گيرد !

 

پرسيدم : مگر چه كرده ام ؟

 

گفت : مرا لعنت مي كني ، در حالي كه من هيچ بدي در حق تو

 

نكرده ام .

 

با تعجب پرسيدم : پس چرا به زمين مي خورم ؟

 

گفت : نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي . نفس تو

 

هنوز وحشي است . تو را زمين مي زند.

 

پرسيدم : پس تو چه كاره اي ؟

 

پاسخ داد : هر وقت سواري آموختي ، براي رم دادن اسب تو خواهم

 

آمد.


 

نوشته شده توسط پاییز در 2007/10/7 ساعت 6:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام اي مهربان پروردگار پاك بي همتا

 

خدايا جز تو آيا همرباني هست ؟

 

گرچه پيمان خودم را با تو بشكستم

 

نمي شد باورم اما چه زيبا باز من را سوي خود خواندي

 

عزيزا من گمان كردم كه ديگر راه برگشتي برايم نيست

 

خداوندا مرا البته مي بخشي ؟

 

گمان كردم به جرم غفلت از تو

 

مرا راندي و در را پشت سر بستي !

 

حبيبا باورش سخت است

 

اما تو مرا اينك ، براي آشتي خواندي !!!

 

به پاس آشتي با تو :

 

من خدايا عهد مي بندم

 

از اين پس بي شكايت دوست خواهم داشت

 

بي توقع مهر مي ورزم

 

خدايا ، سينه ام را رحمت پاك گشايش ، مرحمت فرما

 

به لب هايم تبسم را

 

به چشمم نور پاكت را

 

به قلبم مهر ورزي را

 

خداوندا ، بلنداي دعايت را عطايم كن

 

تو معشوق همه عالم

 

از اين پس عاشقي را پيشه ام فرما

 

خدايا من راستش آدمي زادم

 

گاه گاهي گر گناهي مي كنم

 

طغيان مپندارش

 

كريما من گناهي بنده اي دارم

 

و تو بخشايشي جنس خدا

 

آيا اميد بخششم بي جاست

 

خودت گفتي بخوان

 

 مي خوانمت اينك مرا درياب

 

به چشماني كه مي جويد تو را ، نوري عنايت كن

 

وخالي دو دست كوچكم را

 

هديه اي اينك عطا فرما

 

خودت گفتي كسي را دست خالي برنگردانيد

 

كنون اي اولين و آخرينم

 

بارالاها راست مي گويم

 

دگر من باخدايم آشتي هستم

 

ببخشا آن گناهاني كه دور از چشم مردم

 

در حضورت مرتكب گشتم

 

گناهاني كه نعمت هاي پاكت را مبدل كرد

 

خداوندا، ببخشا آن گناهاني كه باعث شد دعاهايم بي اثر گردد

 

گناهاني كه اميد مرا از تو پريشان كرد

 

خدايا پيش آناني كه مي گويند ، من را تو نمي بخشي

 

تو رسوايم مكن

 

من گفته ام : من مهربان پروردگار قادري دارم

 

كه مي بخشد مرا

 

آيا به جز اين است؟

 

خدايا ، بين من با آن كه نامت را نمي خواند فرقي نيست؟

 

اگر من را به عدلت درميان آتش اندازي

 

ميان آتش من باز مي گويم

 

هلا اي مردمان

 

من مهربان پروردگار قادري دارم

 

كه او را دوست مي دارم

 

چه پيوندي ميان آتش و قلبي كه مهر تو در آن پيداست؟

 

و گيرم صير بر آتش

 

و ليكن صبر بر دوري تو هرگز

 

خدايا خوب مي دانم ، مرا تنها نمي خواهي

 

خدايا راست مي گويي

 

غريب اين زمين خاكيت

 

جز تو كه را دارد؟

 

مرا مهمان خودت كردي

 

كريما ، تو پذيرايي از مهمان خود را خوب مي داني

 

تو صاحبخانه ي خوبم

 

تو ظرف خالي مهمان خود را دوست مي داري؟

 

خداوندا، مرا جز تو خدايي نيست

 

و مي دانم تو نوميدي ما اميدواران خودت را برنمي تابي

 

اگر برگردم از پيش تو با دستان خالي

 

منكرانت شاد مي گردند

 

خداوندا شهادت مي دهم ، هستي

 

شهادت مي دهم ، من مهربان پروردگار عادلي دارم

 

شهادت مي دهم، من مهربان قلبي ز روح پاك او دارم

 

شهادت مي دهم، من قطره اي از روح اويم

 

گرچه گاهي خود نمي دانم

 

شهادت مي دهم ، من قلب پاكي را براي مهرورزي دارم ، اما

 

خوب چه باك از آن كه گاهي هم بگيرد او

 

گواهي مي دهم من جلوه اي از ذات پاك كبريا هستم

 

من هستم ، كه او مي خواست من باشم

 

و مي خواهم من آنگونه باشم ، كه مي خواهد

 

بيا اي مهربان همراه خوب آيينم

 

بخوان با من

 

بخوان، زيرا اگر با هم بخوانيمش

 

جواب هر دومان را زود خواهد داد

 

خداوندا، تو را من دوست مي دارم

 

و مي دانم تو نور آسمان ها و زمين

 

هرلحظه با من از خودت نزديك تر هستي

 

تو گرماي محبت را عنايت كن

 

زميني بنده ام ، اما يقيني آسماني را عطايم كن

 

خدايا، مزه ي زيباي بخشش را به كام قلب ما ، بنشان

 

تو لبخند رضايت را عطامان كن

 

خدايا ، قلب ما را

 

منزل پاك خودت را ، از حسادت ها رهايي ده

 

خدايا، قدرتم ده ، تا ببخشم آن كه من را سخت آزرده است

 

خدايا من چه مي گويم

 

چنانم كن كه مي خواهي

 

مرا آن كن كه مي داني

 

 

كيهان شاهبداغي

 

 


 

نوشته شده توسط پاییز در 2007/10/7 ساعت 6:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting fa.com